|
قصهی یاس کوچولو
یاس کوچولو با پدر و مادر ، عمه وخاله ، دایی و عموهایش در کنار هم زندگی خوبی داشتند .
همه موش کوچولو را یک بچه زبر و زرنگ ، خوشگل و ناز و دوست داشتنی میدونستند ، همیشه مامان تا قد و بالای موش کوچولو را میدید می گفت : آقربونش برم ، دختر خوشگلمو .
مامانی میگفت: ماشااله دختر گلم چقدر دختر خوبیه .
مامان جون میگفت: موش کوچولو چقدر تو خوشگل و مودبی
خلاصه همه از او تعریف میکردند و دوستش داشتند. عمه ، دایی ، عمو ، خاله ، هر کس که به دیدن یاس کوچولو میامد براش از اسباب بازیهای خوشگل وخوراکیهای خوشمزه میاوردند .
یک روز برایش یه گاو بزرگ که گوشش را که میکشیدی صدا میکرد ، یک روز یک کیف با برس و آینه میآوردند و ...
یاس کوچولو هم از همه تشکر میکرد و برای اینکه نشون بده چقدر خوشحال شده لپشون را ماچ آبدار میکرد. کم کم یاس کوچولو بزرگ و بزرگتر میشد و دوست داشت با بچه های هم سن خودش بازی کند و دوست بشود ، پس مامان هر روز او را به پارک نزدیک خونه می برد و یک ساعتی بازی میکرد .
یاس کوچولو یک روز حالش خوب نبود ، چرا ؟
از راه که رسید به مامانش گفت: برو، من دیگه دوستت ندارم .
بچهها گفتند: یاس کوچولو میای با هم بازی کنیم .
گفت: من اسباب بازیهام را به شما نمیدم . برید برید خونتون من شماها رو دوست ندارم .
هر چی مامان سوال کرد: یاس کوچولو، چی شده ؟
یاس کوچولو فقط نق میزد و الکی گریه میکرد .
کم کم بچه ها از او دور شدند و دیگه باهاش بازی نکردند، اون رو دوستش نداشتن .
گفتند: اَه اَه،یاس کوچولو چقدر لوس و بیادب شده ، ما باهاش بازی نمیکنیم .
یاس کوچولو گفت: شما خودتون لوس و بی ادبین ، من هم با شما بازی نمیکنم، اصلا دوستتون هم ندارم .
بچه ها – پسر عمو و دختر عمه ،همه وهمه یاس کوچولو را تنها گذاشتند و رفتند ، خودشون باهم بازی کنند .
یاس کوچولو گفت : خوب برن ، من یه عالمه اسباب بازی دارم ، خودم با خودم بازی میکنم ، رفت و اسباب بازی هایش را آورد ، ریخت وسط اتاق .
خونهی چادریش کنار اتاقش بود. عروسک باربی رو گذاشت تو خونه چادری و آشپزخونه خوشگلش و کنار خونه قرار داد و گفت :باربی میای غذای خوشمزه درست کنیم .
اما باربی از تنهایی بازی کردن خوشش نمی امد گفت: من حوصله ندارم ، چرا بچه ها نیومدن بازی کنیم ؟
یاس کوچولو گفت : اونا لوس وبی ادبن ،من اونا رو دوست ندارم .
باربی گفت : من هم از تنها بازی کردن خوشم نمیاد و گرفت خوابید.
یاس کوچولو رفت پیش مامان : مامان بیا با من بازی کن .
مامان: عزیزدلم ، من کاردارم بذار کارام تموم شه بعد میام بازی کنیم .
یاس کوچولو که حوصله اش سر رفته بود خیلی ناراحت شد و شروع کرد به داد زدن و گریه کردن .
مامان گفت :یاس کوچولو داری چی کار میکنی ؟ این کارا خیلی بده.
اما یاس کوچولو که از تنهایی خسته شده بود و همبازی نداشت همش نق میزد و فریاد میکشید .
اون فکر میکرد مامان هم دوستش نداره که نمیاد با اون بازی کنه .
یاس کوچولو خیلی گریه کرد ، با خودش فکر کرد چرا بچه ها نمیان بامن بازی کنند ، همان موقع دایی یاس کوچولو از راه رسید ولی یاس کوچولو که میخواست به دایی بفهمونه که خیلی ناراحته جلو رفت و
گفت : برو خونتون چرا اومدی اینجا .
دایی خیلی آروم گفت : کجا برم ، اومدم باتو بازی کنم .
یاس کوچولو در حالی که گریه میکرد، گفت : من نمیخوام با تو بازی کنم. برو بیرون .
دایی گفت : خونت را میدی ببرم تو خیابون شب توش بخوابم.
میاس کوچولو که دایی را خیلی دوست داشت گفت : باشه ببر و بخواب .
دایی گفت : اما انوقت، گربه ها میان و منو میخورن.
یاس کوچولو کمی فکر کرد و گفت : خوب پس همینجا برو تو خونهام بخواب.
دایی گفت : پس من رفتم بخوابم کسی مزاحم نشه و رفت توی خونه چادری .
یاس کوچولو از پنجره خونه به داخل نگاه کرد تا ببینه دایی خوابید یا نه ،
دایی اونو دید وگفت : اون کیه؟ پشت پنجره نمیگذاره من بخوابم
و سرشو از پنجره بیرون آورد ، یاس کوچولو پشت باباش قایم شده بود ،
دایی نگاهی به اطراف اندخت و گفت : خوب کسی نبود و رفت تا دوباره بخوابه، دوباره یاس کوچولو از پنجره سرک کشید تا ببینه دایی خوابیده یا نه ، دایی که پشت پنجره منتظر بود گفت : اه، دیدمت
و هردو زدند زیر خنده ، یاس کوچولو دیگه گریه نمیکرد ناراحت هم نبود . اون فهمیده بود که اگر با هرکسی که میاد با اون بازی کنه مهربون باشه و خوش رفتاری کنه و او را دوست داشته باشه، میتونه دوستای زیاد وخوبی داشته باشه و با هم با شادی بازی کنند .
دیگه یاس کوچولو حسابی خسته شده بود ، شب بخیر گفت و رفت دندوناشو مسواک کرد و تو تخته خوابش خوابید .
شب بخیر کوچولو
این قصه رو بابام برای من نوشته
|