بادکنک قشنگ من

 
درباره وبلاگ

 

موضوعات

 

آخرين نوشته ها

 

MySpace glitter: CoolSpaceTricks.com

MySpace glitter: CoolSpaceTricks
نويسندگان

 

دوستان

 

آرشيو مطالب

 


ياشار- طبل بزرگم



رنگین کمون

سلام

یه موشموشک بود که دلش میخواست رنگین کمون داشته باشه

بعد مامانش براش یه شال گردن رنگین کمون خرید.

اما چون هوا گرم شده بود گذاشت تو کمدش

 


۱۳۸٩/٢/۱٢ توسط یاسمین



من بعد از مدتها اومدم

یک بار دیدن سوای شنیدن‌های بسیار است.

سال جدیدتون مبارک

بازم میخوام شروع کنم نوشتن

ایشالا عیدتون مبارک

تو عید زیاد شیرینی و شکلات نخورین

بزرگترا عیدی دادین

 

پسره به باباش گفت :

بابا هپواپیما به این بزرگیرو چه جوری میدزدن

باباش :

میذارن بالا بره کوچیک بشه بعد میدزدن

 

 


۱۳۸٩/۱/٦ توسط یاسمین



قصه ‌ی یاس کوچولو

قصه‌ی یاس کوچولو

یاس کوچولو با پدر و مادر ، عمه وخاله ، دایی و عموهایش در کنار هم زندگی خوبی داشتند .

همه موش کوچولو را یک بچه زبر و زرنگ ، خوشگل و ناز و دوست داشتنی میدونستند ، همیشه مامان تا قد و بالای موش کوچولو را میدید می گفت : آقربونش برم ، دختر خوشگلمو .

مامانی میگفت: ماشااله دختر گلم چقدر دختر خوبیه .

مامان جون میگفت: موش کوچولو چقدر تو خوشگل و مودبی

خلاصه همه از او تعریف میکردند و دوستش داشتند. عمه ، دایی ، عمو ، خاله ، هر کس که به دیدن یاس کوچولو می‌امد براش از اسباب بازی‌های خوشگل وخوراکی‌های خوشمزه ‌می‌اوردند .

یک روز برایش یه گاو بزرگ که گوشش را که میکشیدی صدا میکرد ، یک روز یک کیف با برس و آینه می‌آوردند و ...

یاس کوچولو هم از همه تشکر میکرد و برای اینکه نشون بده چقدر خوشحال شده لپشون را ماچ آبدار میکرد. کم کم یاس کوچولو بزرگ و بزرگتر میشد و دوست داشت با بچه های هم سن خودش بازی کند و دوست بشود ، پس مامان هر روز او را به پارک نزدیک خونه می برد و یک ساعتی بازی میکرد .

یاس کوچولو یک روز حالش خوب نبود ، چرا ؟

از راه که رسید به مامانش گفت: برو، من دیگه دوستت ندارم .

بچه‌ها گفتند: یاس کوچولو میای با هم بازی کنیم . 

گفت: من اسباب بازیهام را به شما نمیدم . برید برید خونتون من شماها رو دوست ندارم .

هر چی مامان سوال کرد: یاس کوچولو، چی شده ؟

یاس کوچولو فقط نق میزد و الکی گریه میکرد .

کم کم بچه ها از او دور شدند و دیگه باهاش بازی نکردند، اون رو دوستش نداشتن .

گفتند: اَه اَه،یاس کوچولو چقدر لوس و بی‌ادب شده ، ما باهاش بازی نمی‌کنیم .

یاس کوچولو گفت: شما خودتون لوس و بی ادبین ، من هم با شما بازی نمی‌کنم، اصلا دوستتون هم ندارم .

بچه ها – پسر عمو و دختر عمه ،همه وهمه یاس کوچولو را تنها گذاشتند و رفتند ، خودشون باهم بازی کنند .

یاس کوچولو گفت : خوب برن ، من یه عالمه اسباب بازی دارم ، خودم با خودم بازی میکنم ، رفت و اسباب بازی هایش را آورد ، ریخت وسط  اتاق .

خونه‌ی چادریش کنار اتاقش بود. عروسک باربی رو گذاشت تو خونه چادری و آشپزخونه خوشگلش و کنار خونه قرار داد و گفت :باربی میای غذای خوشمزه درست کنیم .

اما باربی از تنهایی بازی کردن خوشش نمی امد گفت: من حوصله ندارم ، چرا بچه ها نیومدن بازی کنیم ؟

یاس کوچولو گفت : اونا لوس وبی ادبن ،من اونا رو دوست ندارم .

باربی گفت : من هم از تنها بازی کردن خوشم نمی‌اد و گرفت خوابید.

یاس کوچولو رفت پیش مامان : مامان بیا با من بازی کن .

مامان: عزیزدلم ، من کاردارم بذار کارام تموم شه بعد میام بازی کنیم .

یاس کوچولو که حوصله اش سر رفته بود خیلی ناراحت شد و شروع کرد به داد زدن و گریه کردن .

مامان گفت :یاس کوچولو داری چی کار میکنی ؟ این کارا خیلی بده.

اما یاس کوچولو که از تنهایی خسته شده بود و همبازی نداشت همش نق میزد و فریاد میکشید .

 اون فکر میکرد مامان هم دوستش نداره که نمیاد با اون بازی کنه .

یاس کوچولو خیلی گریه کرد ، با خودش فکر کرد چرا بچه ها نمیان بامن بازی کنند ، همان موقع دایی یاس کوچولو از راه رسید ولی یاس کوچولو که میخواست به دایی بفهمونه که خیلی ناراحته جلو رفت و

گفت : برو خونتون چرا اومدی اینجا .

دایی خیلی آروم گفت : کجا برم ، اومدم باتو بازی کنم .

یاس کوچولو در حالی که گریه میکرد، گفت : من نمی‌خوام با تو بازی کنم. برو بیرون .

دایی گفت : خونت را میدی ببرم تو خیابون شب توش بخوابم.

میاس کوچولو که دایی را خیلی دوست داشت گفت : باشه ببر و بخواب .

دایی گفت : اما انوقت، گربه ها میان و منو می‌خورن.

یاس کوچولو کمی فکر کرد و گفت : خوب پس همینجا برو تو خونه‌ام بخواب.

دایی گفت : پس من رفتم بخوابم کسی مزاحم نشه و رفت توی خونه چادری .

یاس کوچولو از پنجره خونه به داخل نگاه کرد تا ببینه دایی خوابید یا نه ،

 دایی اونو دید وگفت : اون کیه؟  پشت پنجره نمی‌گذاره من بخوابم

و سرشو از پنجره بیرون آورد ، یاس کوچولو پشت باباش قایم شده بود ،

دایی نگاهی به اطراف اندخت و گفت : خوب کسی نبود و رفت تا دوباره بخوابه، دوباره یاس کوچولو از پنجره سرک کشید تا ببینه دایی خوابیده یا نه ، دایی که پشت پنجره منتظر بود گفت : اه، دیدمت

و هردو زدند زیر خنده ، یاس کوچولو دیگه گریه نمی‌کرد ناراحت هم نبود . اون فهمیده بود که اگر با هرکسی که می‌اد با اون بازی کنه مهربون باشه و خوش رفتاری کنه و او را دوست داشته باشه، می‌تونه دوستای زیاد وخوبی داشته باشه و با هم با شادی بازی کنند .

دیگه یاس کوچولو حسابی خسته شده بود ، شب بخیر گفت و رفت دندوناشو مسواک کرد و تو تخته خوابش خوابید .

 

                              شب بخیر کوچولو

 

 

این قصه رو بابام برای من نوشته

 


۱۳۸۸/۱۱/۳ توسط یاسمین



خاطره نهار جمعه

دیروز( جمعه ) با بابایی جون رفتیم فشم 

وقت نهار به گربه غذا دادم

غذا خوشمزه بود

من گفتم بابایی :

مامان اینا بخور به خواب میکنن

گفتم برم بیرون ببینم اومدن یا نیومدن موندن تو

هی مرغ میخوردیم استخونش رو مینداختیم برای گربه

بعد ماشین سوارشدیم و برگشتیم

 


۱۳۸۸/۱٠/٢٦ توسط یاسمین



داستان دوم

بادبادک من 

یه روزی حسنی با دوستش بادبادک هوا میکرد . بعد دوست بد جنسشون اومد و گفت که به من هم میدین بازی کنم . حسنی گفت جرات نکرده که به تو هم بدم . دوستش که بهتر بود اونهم جرات نکرد که بهش بده .

بعد دوست بجنسش رفت پیش مامانش ، مامانش گفت: ببینم چی شده دوستات باهات بازی نمیکنند ،

حسنی گفت :یه روزی بادبادکش رو به من نداد ، 

 

 


۱۳۸۸/۱٠/٢٦ توسط یاسمین



داستان اول

میگوید که عزیزم تا فردا صبح خوب میشوی

خرس کوچولو با پدرش میرود و فردا خوب میشود

مادر ادم برفی  دستش را مبندد

تا فردا صبح خوب میشوی

بعد میروند به شهر بازی  دختر سوار میشود و میگوید این خوب نیست

مادر به دخترش میگوید به درست رسیدی

، میگوید بله مامان

و بعد میگوید تا من هم بگویم

دخترک میگوید نگوید تا من هم نگویم

مادر زخم را میبندد و اقا میگوید چند بار زخم را میبندی

خانوم دارد کار میکند

پیشیگولو می اید و دختر میگوید ببخشید پسرتون را زدم

و بعد میگوید فردا میریم تو کشتی

پدر میگوید من یک کارخونه جدید پیدا کردم 

مادر میگوید چه کارخونه ای ؟

کارخانه کتاب سازی

میتوانند بچه ها بیایند ببینند ؟

بله که میتونن


۱۳۸۸/۱٠/٢٦ توسط یاسمین



Blog Skin